پسرمو خوابوندمو هرچی سعی کردم خوابم نبرد هی خاطرات لعنتی از ذهنم میگذره...
هنوزم بتازگی روز اول میتونم ساعت ها بشینمو برات گریه کنم..
اخرین ناهار و شام و اخرین لبخندو اخرین لحظه جون دادن و اولین خواب و خاکسپاری و تنهایی...
میدونم دیگه کسی اینجا نیست نمیدونم چرا اومدم اینجا...
14 آذر 99 ساعت 3:38.صبح
نوشته شده در جمعه ۱۴ آذر ۱۳۹۹ساعت 3:38 توسط فاطمه| |
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
اومدم بگم ده سال از رفتنت گذشت... همین!
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
امسال بدتر از سال های دیگه کسی اصلا حوصله عید رو نداره..
فقط میخوان بگذره..
جات خیلی خالیه...
با این که یه اتفاق خیلی خوب مهم تو زندگیم افتاده ولی ته دلم خوش نیست..
انشاالله تو سال جدید حال دلاتون خوب باشه تنتون سالم و لبتون خندون
سال نوتون مبارک...
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
2- کارامو هیچوقت به کسی واگذار نکنم....
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان
کاش بودی کنارمون....
17اسفند 97
برچسب:
نویسنده: بهنام مرادیان